تبليغاتX
آنسوی واقعیت
آنسوی واقعیت
تفکر و اندیشه در رویا ها و واقعیات
زندگی سخت ساده است...

زندگی سخت ساده است!
خطر کن!
وارد بازی شو!
چه چیزی از دست می دهی؟
با دستهای تهی آمده ایم،
و با دستهای تهی خواهیم رفت.
نه،چیزی نیست که از دست بدهیم،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
و فرصت به پایان خواهد رسید.
آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!
2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:41  توسط داریوش  | 

BENEATH A PHRYGIAN SKY

The moonlight it was dancing
On the waves, out on the sea
The stars of heaven hovered
In a shimmering galaxy

A voice from down the ages
So in haunting in its song
These ancient stones will tell us
Our love must make us strong

The breeze it wrapped around me
As I stood there on the shore
And listened to this voice
Like I never heard before

Our battles they may find us     
No choice may ours to be        
But hold the banner proudly     
The truth will set us free

My mind was called across the years
Of rages and of strife
Of all the human misery
And all the waste of life

We wondered where our God was
In the face of so much pain
I looked up to the stars above
To find you once again

We travelled the wide oceans
Heard many call your name
With sword and gun and hatred
It all seemed much the same

Some used your name for glory            
Some used it for their gain                   
Yet when liberty lay wanting
No lives were lost in vain

Is it not our place to wonder
As the sky does weep with tears
And all the living creatures
Look on with mortal fear

It is ours to hold the banner
Is ours to hold it long
It is ours to carry forward
Our love must make us strong

And as the warm wind carried
Its song into the night
I closed my eyes and tarried
Until the morning light

As the last star it shimmered
And the new sun’s day gave birth
It was in this magic moment
Came this prayer for mother earth

The moonlight it was dancing
On the waves, out on the sea
The stars of heaven hovered
In a shimmering galaxy

A voice from down the ages
So in haunting in its song
The ancient stones will tell us
Our love will make us strong

Music and lyric: Loreena McKennitt

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 18:45  توسط داریوش  | 

آتش نهفته
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می​توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله​ایست که در آسمان گرفت

می​خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می​شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه​ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدیدبر
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته​اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می​چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:50  توسط داریوش  | 

Breaking the silence
امشب به دنبال یک بهانه می گردم. بهانه ای برای گریه. بهانه ای برای شکستن سکوت درونم. گویی آنقدر به چیز های دیگر فکر کردم که خودم را از یاد برده ام. گویی فراموش شده ام. هر چند اطمینان دارم که این سکوت موقتی است، اما نمی دانم تا کی باید اسیر آن باشم؟

چه کسی بود که در خلوت من فریاد کشید و با فریاد خود سکوتی تلخ و آزار دهنده را برایم به ارمغان آورد؟ گویا روزگار تصمیم دارد برایم قدرت نمایی کند. گویی همه چیز یک نمایش است. نمایش قدرت. ای روزگار برای چه کسی قدرت نمایی می کنی؟؟ تمام تار و پود های تو در ذهن من از هم گسیخته اند و دیگر روزگاری را نمی شناسم که از بخواهم از قدرتش بترسم. چه بیهوده تلاش می کنی!!!

موضوع اصلی تمام افکار این روز هایم سکوت است. تمام دنیا درگیر و دار زمان حرکت می کنند و من تنها ایستاده ام؛ تصور می کنم اسیر سکوتی شدم ام که نمی توانم از آن فرار کنم. احساس اینکه فقط من باید این سکوت تلخ را تجربه کنم ، آزارم می دهد. همه آنچه در ذهنم شکل گرفته این است که چگونه باید پرده های این احساس را کنار بزنم و به آرامی دیگران زندگی کنم. سکوت را باید شکست. باید فریاد کشید که من تنها نیستم.

من تنها نیستم..... من تنها درگیر سکوتی سرد شده ام که مانع از احساس عدم تنهایی می شود. آری... اگر سکوت را بشکنم دیگر تنها نیستم...

 

I hear some distant drumbeat
A heartbeat pulsing low
Is it coming from within
A heartbeat I don't know
A troubled heart knows no peace
A dark and poisoned pool
Of liberty now lost
A pawn an oppressor's tool.

Oh my heart be strong
And guide when eyes grow dim
When ears grow deaf with empty words
When I know there's life within.

A gunfire shatters silence
Where birds once sweetly sang
A mother cradles a child now dead
Now death where life began

From the troubled heart of South Africa
Nicaragua's festering sore
The turmoil on the streets of China
Death crying out for more

A change is slow in coming
My eyes can scarcely see
The rays of hope come streaming
Through the smoke of apathy

But oh my heart be strong
And guide when eyes grow dim
When ears grow deaf with empty words
When I know there's life within.

May the spirit never die
Though a troubled heart feels pain
When the long winter is over
It will blossom once again

(Words and music by Loreena McKennitt)

2 نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 2:19  توسط داریوش  | 

جنایت زمان
گاهی اوقات احساس می کنم که زمان در حق انسان ها جنایت می کند. عمر می گذرد، زمان از دست می رود و ما همچنان در توهمات و افکار خود غوطه ور هستیم. هیچ پیشرفتی حاصل نمی شود و تنها ما پیر می شویم و در اخر هم ... شاید هم خود انسان ها هستند که توسط زمان در حق خود جنایت می کنند و زمان ابزار ارتکاب جرم است!!

شاید هم زمان وسیله ای است برای گذراندن و توجیه روزمرگی.

احساس سکون می کنم و این سکون و آزارم می دهد. احساس می کنم گویی زمان از من پیشی گرفته و من نمی توانم قدم هایم را با آن هماهنگ کنم.

برای هر نفس و هر لحظه، احساس مسئولیت می کنم. گویا من هم در حال ارتکاب جرم هستم (البته یکی می گفت که من کلا احساس مسئولیت ندارم و به نوعی آدم بدی هستم). به قول مرحوم شاملو:

روزت را دریاب
با آن مدارا کن،
این روز از آن توست.
بیست و چهار ساعت کامل،
به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود!
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:35  توسط داریوش  | 

سکوت تنهایی
گاهی تصور می کنم تنهایی شاید بزرگترین نعمتی است که یک انسان می تواند از آن بهره مند شود. گاهی هم این گونه به نظر می رسد که تنهایی از سخت ترین شکنجه های روزگار است.

سکوتی سرد همه جا را فرا گرفته و تنهای چیزی که در گوشم زمزمه می کند، تنهایی است. قادر نیستم جنس این تنهایی را درک کنم.  نمی دانم مستحق پاداش هستم یا عذاب. نمی دانم این تنهایی قصد آزار من را دارد یا ابزاری است برای آرامش من!!

زندگی گویا تصمیم ندارد ما را رها کند و لحظه ای اجازه دهد آن طور که دوست داریم تنها باشیم و آن طور که مایل هستیم تنهایی هایمان را بکشیم. تصور می کنم باید همیشه زنجیز زمان را به پا داشت و در بند زمان، از تنهایی رنج ببریم. تو هم تنهایی!! خدا هم تنهاست. من هم تنها هستم.

ای کاش می شد برای لحظه ای، فقط برای یک لحظه از تصور رویا ها لذت جاودانه تنها نبودن را تجربه کنیم .ای کاش می شد به معبود خود برسیم، هر چند ممکن است که معبود من ممکن فرسنگ ها با آنچه که تو می پنداری تفاوت داشته باشد. اما هر دو از یک جنس هستند و هر دو در تمامی لحظه های زندگی ما، صدایمان را می شوند.

دوست دارم فریاد بزنم که من تنها نیستم، من تنها وجود تو را احساس نمی کنم، با اینحال می دانم که تو هستی و از من در آغوش خود مراقبت می کنی! تنهایی با تو عالمی دگر دارد.

نیمه شب است و من دیوانه شده ام. در حسرت یک دیدار. در آرزوی یک لبخند و در رویای یک تنهایی. تنهای ای که فقط خود قادر به بر هم زدنش هستم و هیچ کس نمی تواند پرده های آن را کنار بزند.

پروردگارا، لحظه ای من را تنها مگذار. من آنقدر گناه کارم که نمی توانم حضورت را لمس کنم، اما تصور اینکه حتی تو هم مرا تنها گذاشته ای، از هر عذابی سخت تر و از هر شکنجه ای آزاردهنده تر است.

تنهایم مگذار...

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 3:40  توسط داریوش  | 

چه چیزی در این سکوت نهفته است.؟
احساس می کنم این روز ها مبتلا به سکوت شده ام. سکوتی سرد و اجباری. وجودم مملو از فریاد است، اما گویا باید سکوت کرد. تنها به آرامش ظاهری این سکوت دل خوش کرده ام و سعی می کنم فراموش کنم که چه گذشت و چه خواهد گذشت!!

نمی دانم تا کی باید سکوت کرد و چقدر باید فریاد های آکنده از درد را نهفته نگاه داشت! اما مطمئنم که روزی فرا می رسد که آنقدر بلند فریاد می کشم که صدای فریادم را خواهی شنید. هرکجای دنیا که باشی صدایم را می شونی.

روزگار می گذرد و من احساس می کنم با گذر زمان، فروغ خود را از دست می دهم. گویی در یک سراشیبی افتاده ام و نمی دانم که چگونه به این سقوط خاتمه دهم. واقعا نمی دانم!! تا کجاها سقوط می کنم؟

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
"ترجمه: احد شاملو"

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:37  توسط داریوش  | 

فریاد تنهایی....
احساس می کنم گویا باز جوششی آغاز شده تا من مانند گذشته بتوانم بنویسم. نمی دانم از نوشتن لذت می برم یا از اینکه در نوشته هایم با کسی حرف می زنم.  این روز ها خیلی دوست دارم با کسی حرف بزنم و از درونم بگویم. این روزنوشت ها شاید بهانه ای باشد برای صحبت با یک غریبه!!

احساس خوبی از زندگی ندارم. دوست دارم کمی استراحت کنم، اما جرات خسته شدن ندارم. نگرانم که مبادا دچار روزمرگی هایی شوم که همیشه از آن فرار می کردم.

 این روز ها خیلی کند و کسالت آور می گذرند. شاید من منتظر یک حادثه هستم. شاید یک معجزه! اما این انتظار بر خلاف تمام انتظار هایی که در گذشته تجربه کردم، اصلا شیرین و لذت بخش نیست. دوست دارم فریاد بزنم. دوست دارم کسی صدایم را بشنود... اما...

می خواهم با تمام قدرت فریاد بکشم... اما اطمینان دارم کسی صدایم را نمیشنود... دیگر انگیزه ای برای فریاد هم نیست...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:39  توسط داریوش  | 

Snow

White are the far-off plains,
And white the fading forests grow;
The wind dies out along the height
And denser still the snow,
A gathering weight on roof and tree
Falls down scarce audibly.

The meadows and far-sheeted streams
Lie still without a sound;
Like some soft minister of dreams
The snowfall hoods me around;
In wood and water, earth and air,
A silence is everywhere.

Save when at lonely spells
Some farmer's sleigh is urged on,
With rustling runner and sharp bells,
Swings by me and is gone;
Or from the empty waste
I hear A sound remote and clear;
The barking of a dog,
To cattle, is sharply pealed,
Borne, echoing from some wayside stall
Or barnyard far afield;
Then all is silent and the snow
Falls settling soft and slow
The evening deepens and the grey
Folds closer Earth to sky
The world seems shrouded,
so far away.

Its noises sleep, and I
As secret as yon buried stream
Plod dumbly on and dream.
And dream
And dream
I dream
And I dream…

Loreena McKennitt - Snow

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:15  توسط داریوش  | 

با من حرف بزن!
امروز بعد از مدت ها طعم واقعی یک باران را چشیدم. بارانی به شیرینی گریه و تلخی لبخند. ای کاش می شد بتوانم با گریه آسمان گریه کنم و با فریاد هایش فریاد بزنم. افسوس که نتوانستم. هنگامی که احساس می کنی اینقدر تنها هستی که باران هم با تو صحبت نمی کند و به تو مجال همراهی نمی دهد، گویی دیگر بهانه ای برای زندگی نداری. به دنبال نشانه ها می گردی و به هر سو که نگاه می کنی  چیزی جز لبخندی تلخ نمی بینی. این چه اخساسی است؟ تمسخر؟ ترحم؟ ترس؟ تشویش؟ یا ...

جرات خسته شدن ندارم. اما نمی دانم تا کجا باید مبارزه کرد! تا کجا باید برای اینکه تنها بتوانی به آسمان بگویی که با من حرف بزن جنگید؟ تا کجا باید به آسمان بگویی من از حرف زدن با تو لذت می برم؟ با من حرف بزن!! تا کجا باید فریاد کشید؟ تا کجا باید ادامه داد؟؟

گاهی با خودم فکر می کنم شاید حقیقت زندگی همین هست. شاید در پشت تمام این ابهامات،ترس ها، تنهایی ها، فریاد ها و گریه ها نوایی جز جریان زندگی به گوش نمی رسد. این است عدالت زندگی: "به هرچه که دل ببندی از دستش میدهی ".

امروز بیش از هر زمانی دوست داشتم حرف بزنم و صدایت را بشنوم! ای آسمان! با من حرف بزن!

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 20:53  توسط داریوش  | 

حافظه سرد

نمی دونم چی باعث شد تا دوباره از نوشتن لذت ببرم. من از نوشتن لذت می برم، شاید نوشته هام به خودم تلنگر میزنه.  شاید چون احساس کردم حافظه من داره کم کم سرد می شه.
تا حلا شده به این فکر کنی که سخت ترین و تلخ ترین احساسات چی می تونه باشه؟؟ احساس فراموش شدن شاید دردناک ترین احساس نباشه، اما قطعا تحمل اون  سخت و رنج آور خواهد بود. ما همه رو فراموش خوهیم کرد. همه رو. حافظه سرد یعنی من از مراقبت یاد یار عاجزم.

مزر فراموشی گاهی اوقات اونقدر گسترده می شه که ما حتی خودمون رو هم فراموش می کنیم. فراموش می کنیم چه کسی بودیم. فراموش می کنیم از کجا اومدیم، اهل کجا هستیم و به کجا خوهیم رفت. فراموش می کنیم این دنیا فقط یک توهم موقتی هست. چه چیزی دردناک  تراز این  میتونه باشه که می دونیم خودمون رو به فراموشی سپردیم و تظاهر به این می کنیم که به همه چیز آگاه هستیم. با فراموشی خودمون به اشیاء پناه می بریم غافل از اینکه به تدریج همه ما فراموش خواهند کرد و در آخر یگانه یار ما تنهای خواهد بود. راه بازگشتی شاید در کار نباشه.
دلم تنگ شده برای لحظه هایی که قدم می زدم و در خیال به خودم فکر می کردم.
تا حالا شده از حودت بپرسی که چقدر وجود خودت رو فراموش کردی؟؟ تا حالا دلت برای خودت تنگ شده؟؟  اصلا به این فکر کردی که داری فراموش می شی؟؟ بهش فکر کن. حتی برای چند دقیقه. امیدوارم که این درد رو هیچ وقت احساس نکنی و از یاد خودت غافل نشی.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:19  توسط داریوش  | 

یک داستان

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می توان کرد...
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را در نمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد. می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود

2 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:48  توسط داریوش  | 

فریاد یک رویا

WASP - Hollowed Ground

Come and take me down the dark beyond
And take me there where I come from
Take me down to the place where I'll kneel
And let me lay my shadow down
In through the eyes of a child's inner me
No pain to heal my bloodied brow

There is no rain to save this silent town
There is no rain to save at all
There is no place to save this silent ground
There is no place to save at all

Oh Father take me unto where I'll lay me down
On Hallowed Ground
Oh the sky is falling
And I don't know where my home is now
My Hallowed Ground
Oh and can you take me
For I have tasted Hallowed Ground
Oh all around

Father - do you hear me
This pain I will not cry aloud
Father - I know you hear me
My head is bludgeoned but unbowed

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:29  توسط داریوش  | 

بوی بهار

امروز با تمام وجود بوی بهار رو احساس کردم. تازگی!!  به نظر می رسه کم کم همه چیز داره از نو دوباره شروع می شه. فکر که می کنم می بینم تناوب فصل ها شاید از بزرگترین نعمت هایی باشه که ما انسان ها ازش بهره مندیم. امیدوارم همه اونقدر آگاه و روشن دل باشند که بتونند از این روز ها لذت ببرند و به این بیندیشند که  چگونه در سال بعد بهتر زندگی کنند و مفید تر باشند. شاید روزری برسه که از این تناوب چیزی جز روز های اول و آخر سال برامون به یاد نمونه. (هر چند این رویای مشترک تمام لحظه هاش ممکنه جزئی از تناوبی کوتاه تر باشه، تناوبی با دوره بک ثانیه!)

راستی وب لاگ من هم داره کم کم یک ساله میشه!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:32  توسط داریوش  | 

در کمین یک فرصت

این طور به نظر می رسه که انگار همه انسان ها در تمام عمر در کمین فرصت هتی بهتر و موقعیت های مطلوب تر هستند. این ویژگی فقط متعلق به انسان های فزصت طلب و opportunist ها نیست.  سرشت و طبیعت ما این طور بنا شده. چیزی که غیر عادی به نظر می رسه از دست دادن آگاهانه این فرصت ها به بهانه فرصت بعدی یا حتی بهتر هست. تا حالا چند تا فرصت رو از دست دادید؟ آگاهانه!!

شده تا حالا بدونی کاری اشتباه هست ولی به راحتی انجامش بدی؟؟ (بعید می دونم بگی نه!) 
حرکت خلاف جریان زندگی و واقعیت تنها شاید برای این باشه بگیم ما هستیم؟؟  انجام نباید ها و فراموش کردن باید ها!

من امروز در کمین یک فرصت هستم و اون چیزی نیست جز فرصتی برای کشف حقیقت رهایی. احساس می کنم اگه وابسته نباشم خوشبحت تر خواهم بود. . دوستی داشتم که می گفت: "The things you own, at the end owning you!!"  . فکر که می کنم می بینم همچین بی ربط هم نمی گفت. می تونی فکر کنی زندگی بدون پول، امکانات و ظواهر دنیا چه طعمی می تونه داشته باشه؟؟  تنها چیزی که دلبستگی بهش می تونه توجیه داشته باشه فقط و فقط دوستان واقعیمون خواهد بود.

ای کاش همه ما یک دوست واقعی داشتیم که می تونستیم فقط و فقط به اون وابسته باشبم و دیگر هیچ

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:47  توسط داریوش  | 

Walking In The Air

We're walking in the air
We're floating in the moonlit sky
The people far below are sleeping as we fly

I'm holding very tight
I'm riding in the midnight blue
I'm finding I can fly so high above with you

Far across the wold
The villages go by like trees
the rivers and the hills
The forest and the streams

Children gaze open mouth
Taken by suprise
Nobody down below believes their eyes

We're surfing in the air
We're swimming in the frozen sky
We're drifting over icy
mountains floating by

Suddenly swooping low on an ocean deep
Arousing of a mighty monster from its sleep

We're walking in the air
We're floating in the midnight sky
And everyone who sees us greets us as we fly


 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:29  توسط داریوش  | 

چند نکته....

آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند؟؟

آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند؟؟
 
آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است   دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن  ميباشد؟؟

آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند؟؟

آيا ميدانستيد که کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند؟؟

و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند ؟؟

آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد ؟؟

و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است ؟؟

آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد ؟؟

آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد   ؟؟

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1:41  توسط داریوش  | 

درخشش
درخشش در زندگی شاید تنها بهانه ای باشد برای پرورش ایده ها و پلی برای رسیدن به واقعیت. واقعیتی که ناشی از پیشرفت و تکامل خواهد بود.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:29  توسط داریوش  | 

گذشتن از زمان

یک زندگی، یک خاطره، یک اندوه و یک سر انجام.
پیوسته و به ناچار در گیر زمان و محدودیت های زندگی هستیم. تاسف از دست دادن زمان و گذشته ها شاید کاملا شایع باشه، اما در عین حال اصلا ساده به نظر نمی رسه. فرار از زمان فرار از واقعیت هست.

بیشتر مردم به دو دسته تقسیم می شوند: بعضی ها حاضر نیستند حتی یک ثانیه به عقب برگردنند . بعضی ها هم دلشون می خواد فرصتی باشه تا دوباره زندگی از ابتدا شروع بشه.  گروه اول خاطره تلخی دارند که حاضر نیستن دوباره تجربه کنند و گروه دوم به فرصت های جدید فکر می کنند.

هر دو گروه اشتباه می کنند. هر دو گروه از واقعیتی که اسیرش هستند فرار می کنند. زمان شاید یک عامل بازدارنده برای درک بهتر باشه ( که من خودم اینو قبول ندارم)، ولی هیچ کس نمی تونه انکار کنه زندگی یعنی سپری شدن زمان.  سعی کنیم هم گام با زمان زندگی کنیم و به حال بیاندیشیم.  گذشتن زمان مهمترین پارامتر این دنیای رویایی و مشترک هست.

دوستی گفته بود من خسته ام! من خسته نیستم. دلگیرم!!  دلگیر از زمان و شکست وجدان بشری که به اشتباه فکر می کنه در زندگی پیروز شده.

تنها توهمی در ذهن من به واقعیت خواهد پیوست که مستقل از زمان، مکان، مادیات، معنویات و ... باشد. من جویای ناب ترین آرزو ها هستم و هرگز خسته نخواهم شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 15:34  توسط داریوش  | 

دلم برای تنهایی می سوزه!
این متن رو یکی از دوستنان برام فرستاد.

دلم برای تنهایی میسوزد چرا هیچ کس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچ کس او را نمی خواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی او رفته بود تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه چشمانش قرمز قرمز بود برایش گریستم آخر او از تنهایی مرده بود

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 12:19  توسط داریوش  | 

تجربه من از زندگی
زندگی شاید مثل یک دایره (شاید هم مثل بک کره) باشه که به علت وسعت زیادش هیچ انسانی نمی تونه شخصا همه اونو تجربه کنه. 

من از زندگی تنها و تنها یک چیزو تجربه کردم:

تنها راه پایداری نیکی و بی غرض محبت کردن است. به دنیا و حتی فرا تر از اون هم نباید دل بستگی داشت. کسی که اسیر تعلقات نیست چیزی برای از دست دادن نداره و تن به حوادث نمی سپاره.

ای کاش می شد همه سهم خودشونو از زندگی دز اختیار دیگران بگزارند. شاید بهتر میشد زندگی کرد.

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 1:1  توسط داریوش  | 

ساده است...

ساده است ...
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودم که چگونه زیر غلطکی میرود و گفته اند که سگ من نبود!
ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن، که گلدان را آب باید داد!
ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بی احساس عشقی، او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسم اش!
ساده است لرزش های خود را شناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم!
ساده است که چگونه میزی، باری زیستن سخت ساده است و پیچییده نیز هم!

بار ها و بارها خوندمش! چه ساده است فراموش کردن! مشکل بیشتر ما تعلق خاطر.  آره! تعلق خاطر. بهش فکر کن.

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 23:1  توسط داریوش  | 

هویت من، واقعیتی انکار ناپذیر

"آنان می خواهند خویشتن وی را از او بگیرند!سرنوشتش را از وی بربایند!اسم دیگری بر او می نهند و سپس در میان افراد ناشناسی که هرگز نمی­تواند خود را به آنان بشناساند، رهایش می کنند."

بعد از حدود ۲۰ روز دوباره تصمیم گرفتم بنویسم. احساس می کنم تا حدی دیدگاه واقع گرایانه تری نسبت به مرز رویا و حقیقت پیدا کردم.  از این به بعد در مورد حقیقت خواهم نوشت. البته اشتباه نکن، چون با کلمات بازی نمی کنم. شاید به واقعیتِ اون چیزی که می خواستم پی بردم. اما انگار از حقیقت هویت خودم کمی دور شدم.

تسلیم شدن اگر جه ممکنه زیبا به نظر نرسه! اما من تسلیم آن چه حقیقت می نامندش شدم. در روز های بعدی بیشتر خواهم نوشت.

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 22:57  توسط داریوش  | 

سهم ما از زندگی
خیلی از وقتا این طور به نظر می رسه که سهم هر نفر از زندگی قبلا تعین شده، همون بحث همیشگی جبر و اختیار و از این جور مزخرفات. اما من امروز با تمام وجود درک کردم که سهم واقعی هر کس یک رویا هست و دیگر هیچ. گاهی اوقات زیبا، بعضی وقتا هم تلخ ممکنه به نظر برسه! اما قطعا همه رویا ها به یک چیز منجر می شه و اون زندگی هست.

آزاد از هر تعصب و تغلق آرزو می کنم رویای من هم زود تر منجر به زندگی بشه! این معمایی هست که همه باید حلش کنند.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:58  توسط داریوش  | 

تنهایی شب
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم . هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است ...

*

طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقت اند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو . شعر روشن صیقل میخورد
من تو را دوست میدارم . وشب از ظلمت خود وحشت میکند.

(احمد شاملو)

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 18:20  توسط داریوش  | 

...

...
Sometimes I remember
The darkness of my past
Bringing back these memories 
I wish I didn't have

Ssometimes I think of letting go
And never looking back
And never moving forward so
There would never be a past
...

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 23:49  توسط داریوش  | 

هم آوای شب های من
نمی دونم شبها چه لطفی داره که اینقدر دوستشون دارم. یه نفر که قبلا دوستم بود می گفت شبها انسان به خودش نزدیک تره. و البته به نظر من تنها تر.  شب خاصیت عجیبی داره که احساسات خاصی رو در انسان ها زنده می کنه. شاید به خاطر سکوتی هست بر اون حاکم می شه! شاید هم به خاطر زیبایی شه. هر چی هست شب قشنگه و مملو از زیبایی.

اما با تمام زیبایی هایی که شب داره انگار بدون داشتن رویا ها نمی شه ازش لذت برد. افسوس که هم آوایی نیست تا از وسعت شب براش تعریف کنم.

شبی بی پروا ز عشق پاکم به تو بیهوده شکایت کردم.
از این شیدایی، غم تنهایی، برایت جانان، حکایت کردم.

آن شب غمگین گریه کردم، آن شب سرد مه آلود.
بی تو از دنیا گذشتم، سرنوشت عشقم این بود.

الان هم دارم صدای شب رو می شنوم. هم آوای شب های من شب های من شده. خنده داره. اما انگار واقعیت همینه.

امروز دوستی بهم گفت  "نوشته هات غمگین و خالی از امید هست"، واقعیت زندگی همیشه شیک و دوست داشتنی نیست. بعضی وقتا یادمون می ره  که همه مسافریم. شب ها رو شاید فراموش کردیم.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 23:28  توسط داریوش  | 

Fade To Black
Life it seems, will fade away
Drifting further every day
Getting lost within myself
Nothing matters no one else
I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free

Things are not what they used to be
Missing one inside of me
Deathly lost, this can’t be real
Cannot stand this hell I feel
Emptiness is filling me
To the point of agony
Growing darkness taking dawn
I was me, but now he’s gone

No one but me can save myself, but it’s too late
Now I can’t think, think why I should even try

Yesterday seems as though it never existed
Death greets me warm, now I will just say good-bye
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 23:14  توسط داریوش  | 

خاطره

یادم نمی آید چی باعث شد یهو یاد گذشته ها بیفتم.  خاطرات خیلی خیلی قدیمی. شکست ها، موفقیت هاُ تجربه های تلخ و شیرین. تا حالا فکر کردی اگر گذشته رو ازت بگیرند چه اتفاقی میفته؟؟ الان ساعت حدودا سه و نیم صبح هست و من غرق رویا ها. رویا های گذشته که تا امشب بعضی هاشون اتفاق افتادند.

دلتنگ از رویا ها، افسوس گذشته، کار هایی که باید می کردیم و کارهایی که نباید می کردیم.

 اندیشه سبز. فراموشی، خاطره، عشق، تنفر، تمسخر، تمجید، صعود و سقوط، چیرگی و ....  مفاهیم عجیب و البته متناقض داره از ذهنم خطور می کنه. همشهونو تجربه کردیم. اما کدومشونو بیشتر؟

شب قشنگیه!! افسوس که تخیلاتم از کنترل خارج شدند.....

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 3:47  توسط داریوش  | 

Silence in Quiet

الان که دارم می نویسم.... نه. نمی خوام صداشو بشنوم. تو خیال خودم بهش بیش از حد نزدیک شدم.
قبلا از تنهایی نوشته بودم. تا حالا شده دورو برت پر از آدم ( و آشناها ) باشه اما تو احساس تنهایی کنی؟؟ شاید سکوت هم نوعی تنهایی باشه!! امواج صوت به گوش برسه و تو با اینکه صداها رو می شنوی با خودت آه بکشی و از سکوت شکایت کنی! (بار ها و بار ها تو محیط کارم این احساس رو داشتم). صداهایی که مربوط به تو نیست و تو نباید اونها رو بشنوی یا بهشون توجه کنی.
تا حالا فکر کردی چفدر می شه به سکوت نزدیک شد؟؟ حرف نزنی؟ بری یه جای خلوت؟؟ با فکرت می خوای چی کار کنی. هر کاری هم که کنی باز اون همراهت هست و داره حرف می زنه؟ افسوس که کمتر کسی باور می کنه!!!
ای کاش می شد حداقل برای چند لحظه سکوت مطلق رو تجربه کرد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 2:11  توسط داریوش  |